نیم سالگی
به اندازه نصف یک سال کنار هم بودیم بابا و مامی و نی نی . چقدرخوب . نصف سال باهم . با یه نینی ناز دوست داشتنی. با دستهای کوچولو . لب های کوچولو . پاهای کوچولو... یه نینی کوجولو دیدیم که یواش یواش بزرگ شدی. چقدررررررر بزرگ نیم ساله شدی واکس ٦ ماهگی درد داشت تب کردی سخت بود اما گذشت رفت تا یک سالگی ...
نویسنده :
مامی
12:31
بزرگ شدم!
خودم تنهايي سوار سه چرخه مي شم! اين سه چرخه مال خاله جونم بوده. الانم پسرش علي كوچولو اونو سوار مي شه. حالا داده به من كه باهاش عكس بندازم ...
نویسنده :
مامی
12:16
عيد قربان
دخترم واسه عيد قربان تريپ اسپرت ورداشته بود ...
نویسنده :
مامی
10:19
انار اناري
آش دندوني
قرار بود يكشنبه آش دندوني بپزم كه پختم قرار بود بيام از آشم بنويسم كه ... مي دونم دير شد.... sorry و اما... يكشنبه آش دندوني رو گذاشتم با اين دستور لوبيا 2 ليوان نخود 2 ليوان ماش 2 ليوان گندم پوست كنده 2 ليوان عدس 2 ليوان همشون رو از ظهر روز قبل خيسونده بودم صبح زود لوبيا و نخود رو بار گذاشتم يك ساعت بعد بقيه مواد را اضافه كردم براي اينكه لعاب گندمش ته نگيره بعد از اضافه كردن گندم هم نزدم ساعت 9 زير قابلمه رو خاموش كردم و گذاشتم خوب جا بيفته ساعت 10 هم توي ظرفهاي يكبار مصرف كشيدم و ظهر هم دم در تك تك فاميلا دادم اونروز روز شلوغي بود و منم دست تنها بودم خوهارها و زنداداشم سركار بودن و مادرم هم رفته...
نویسنده :
مامی
10:13
و خداوند عشق را آفرید
امروز روزيست كه عشق آفريده شد نهم ذي الحجه روزي كه حضرت آدم (ع) حوا (س) را ديد و خداوند عشق حوا را در دل آدم نهاد. پنجمين روز اسفندماه در تقويم اوستا روز عشق ناميده شد. روز ولنتاين در تقويم ميلادي روز عشق است. خلاصه... یا علی گفتیم و عشق آغاز شد. نمی دونم چرا این مطلب رو اینجا گذاشتم. شاید می خواستم بگم دخترکم خیلی عاشقتم . ...
نویسنده :
مامی
13:38
اولین مروارید
چهارشنبه یازدهم آبان وقتی که پنج ماه و هفده روزه بودی اولین دندون کوچولوت خودشو به ما نشون داد ردیف پایین دندون پیش سمت چپ خیلییییییی خوشحالم و بهت تبریک می گم موقعی که داشت درمیومد خیلی اذیت می شدی ببین... اینم یه عکس از پیاده روی پاییزی با همسایمون خاله تمنا. اون گلی هم که کنار کلاه هم کار خاله تمناست ...
نویسنده :
مامی
21:50
گشتم نبود بگرد نيست!
گذاشته بودمت تو روروئك و مثل يه مامان وظيفه شناس مشغول مرتب كردن خونه بودم شما هم داشتي با جغجغه ات بازي مي كردي ... جغجغه افتاد پايين و براي اولين بار..... تو پنج ماه و دوازده روزگي ... دنبال شي اي گشتي كه نمي ديديش ........ الهيييي مامي فدات شه .............. همين حالا هم داري منو تماشا مي كني و لبخند مي زني....... دو سه روزي هست سعي مي كني پلنگ بري........ تا حالا همش سينه خيز مي رفتي و غلت مي ردي...... زانو هاتو خم مي كني و كمرت رو بالا نگه ميداري.......... حال سعي مي كني جلو بري...... هنوز ياد نگرفتي پاهاتو يكي يكي جلو بياري.......... هي خودتو عقب و جلو مي كني......... يادمي گيري ... گريه نكننننننننن براي چي غر مي ز...
نویسنده :
مامی
10:18










